بررسی و نقد فصل دوم سریال بامداد خمار؛ اثری که میتواند بهتر باشد

با رسیدن فصل دوم «بامداد خمار» به قسمت سوم، بیش از هر زمان دیگری این احساس در من تقویت میشود که با سریالی روبهرو هستم که بیش از آنکه بد باشد، مدام یادآوری میکند میتوانست بسیار بهتر از این باشد.

مشکل من از همان اندازهی داستان آغاز میشود. هرچه بیشتر «بامداد خمار» را میبینم بیشتر فکر میکنم این قصه اساسا به چنین حجم عظیمی از زمان نیاز نداشت. این داستان میتوانست یک مینیسریال فشرده، تلخ و دقیق باشد. یک روایت دربارهی عشق، انتخاب و هزینهی تصمیمی که ابتدا شخصی به نظر میرسد و بهتدریج تمام زندگی آدم را تحت تأثیر قرار میدهد. اما سریال مدام از تمام شدن فرار میکند. هرجا باید تصمیم بگیرد، مکث میکند. هرجا باید حذف کند، چیزی اضافه میکند. هرجا شخصیت باید به نقطهای تازه برسد، دوباره او را به همان احساس قبلی برمیگرداند.
دیالوگها هم گاهی این ساختار تاریخی را فرو میریزند. در دیدار پنهانی رحیم و محبوبه بعد از مدتها قرار است خطر و دلتنگی را احساس کنم، اما زبان دیالوگها آنقدر معاصر است که ناگهان احساس میکنم دو آدم از سال ۱۴۰۵ وارد این جهان تاریخی شدهاند. تمام لباسها، دکورها و فضای ساختهشده، در چند جمله فرو میریزد. در قسمت سوم محبوبه بالاخره اعتراف کرد که عاشق کس دیگری است حالا باید دید این اعتراف به کجا خواهد رسید.
«بامداد خمار» شبیه خانهای باشکوه با اتاقهای بیش از حد است. اتاقهایی که در بیشترشان همان گفتوگو تکرار میشود. جهانش بزرگ است، اما داستانش نه. و در نهایت، چیزی که باقی میماند یک تراژدی عاشقانهی ماندگار نیست. بلکه همان حس آزاردهندهای است که از ابتدا همراه سریال بوده. «بامداد خمار» میتوانست کوتاهتر، سختگیرانهتر و بسیار بهتر باشد.





